X
تبلیغات
ننه سرما

ننه سرما

ان بالا یکی هست که مرا دوست دارد

آرام وبي حادثه مي گذرد همينش غنيمت است بايد قدرش را دانست

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم آذر 1390ساعت 12:12  توسط ننه سرما  | 

روزهای سخت

روزهای عجیبی است ادم خودش هم در می ماند مدت ها دعا کردم از خدا خواستم که بشود بخواهد جفت و جورش کند..............

شد!!!!!!!!!!

حالا من ایستاده ام در این لحظه تاریخی ناراضی ناتوان دیگر نمی خواهم و نه راه پس دارم و نه راه پیش مانده ام که چه کنم حتی توان گفتنمهم نیست در این سه هفته تجربه های سخت و عجیبی را بدنم پشت سر گذاشته نمی دانم دارد چه می شود احساس می کنم همه چیز جهان برای من در حال از هم پاشیدن است هیچ چیز دیگر رنگ ندارد طعم ها همه پریده اند و همه چیز تلخ شده است توی دهانم کاش می شد بیایم این مطلب را بخوانم و به حال این روز ها بخندم اما ........ حال گویی را دارم که دعا می کرده ه کسر راهش بیندازد اما حالا که راه افتاده می بیند مسیر شیبش زیاد است زیاد

بعضی از حس ها نوشتنی نیست !!!!!!!! تمام سلول هایم درد می کند تک تکشان و من امروز احساسشان می کنم چه بیماری های عجیبی است و من چه سرخوش بودم 1سال پیش 5 ماه پیش 3 هفته پیش

همه می خندند صدایشان را انگار از ماورا می شنوم من تلخم مثل زهرمار با اینکه این روزها همه چیز زندگیم بیش از پیش جفت و جور شده دنیای عجیبی است بیولوژی من این نظم نوین را بر نمی تابد این تغییر را این هایی را که خودم 4 ماه پیش ارزویشان را داشتم می گویند نوشتن حال ادم را خب می کند می نویسم ببینم چه می شود دنبال یک رونپزشک خوب روانشناس خوب مشاوره خوب می گردم سراغ داشتید خبرم کنید

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم آبان 1389ساعت 10:33  توسط ننه سرما  | 

نمايشگاه كتاب

دوربين و مصاحبه !! نمي دونم مردم راجع به اين تلوزيون چي فك مي كنن كه تا يه گزارشگر ميبينن اختيار از كف ميدن! اقا اين چند روز با هر كي راجع به نمايشگاه كتاب مصاحبه كردن همه به به و چه چه شون هوا بود براي من  چند تا فرضيه پيش اومد :

1. اينا همه دفعه اولشون بود ميومدن نمايشگاه

2.كلا ما از همه چيز راضيم و اگه نمايشگاه رو توي ... هم برگزار كنن خوبه و حتي بهتره!!

3. ما درك درستي از كلمه بهتر خوب و فوق العاده نداريم

4. كلا جلوي دوربين بايد حرفاي خوب و فوق العاده زد

اخه اقا نمايشگاه شلوغ بدون نقشه ادميزادي بدون راهنماي درست حسابي بدون تهويه بدون امكانات رفت و امد كه توي ايستگاه متروش هزار نفر هزار نفر ادم تلف مي شد و يه گردان ادم لازم بود  كه التماس كنه كه از اين در لطفا اين در هم به نمايشگاه راه داره و بوي گند عرق مي داد كجاش خوب بود كجاش بهتر بود برادران و خواهران غيور كتاب خوان من؟

يه سري هم جو گير فك كرده بودن كه لباس قراره بخرن مي يومدن يه ساعت جلوي غرفه كتابا رو چپ و راست مي كردن راستي با اين همه كتابخون امار ما اينقدر پايينه والله توي نمايشگاه به اين ملت كتاب خون كه دير به دير حموم ميرن - تهمت واجب نيست البته شايد تهويه ها خراب بودن- خيلي خيلي افتخار كرديم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1389ساعت 19:24  توسط ننه سرما  | 

سنگ بزرگ

تصميم گزفته ام اينجا را سر و سامان دهم. فعلا ماهی يك پست را هدف قرار داده ام باشد كه روزی يك پست روي اين وبلاگ بگذارم. تا بعد...
+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم اردیبهشت 1389ساعت 12:23  توسط ننه سرما  | 

می خواهم بنویسم

ادم وقتی خوب نمی نویسد بهتر است به وبلاگش سر نزند،وگرنه الان اینجا چیزی در مایه های بهاریه نوشته شده بود نه این پست . خودم راهی سطل اشغالش کردم بلکه نوشتنم بگیرد یا ویرایشش کنم .

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم فروردین 1389ساعت 15:27  توسط ننه سرما  | 

بیداری

صبح ها وقت بیدار شدن به تمام زنان خانه دار حسادت می کنم

زنانی که  خواب و بیداریشان دست خودشان است فقط صبح ها 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت 18:16  توسط ننه سرما  | 

خواب

اقای حاتمی کیا شما بگویید تعبیرش چه می شود . شما با موهای بلند! توی خواب من ؟؟
+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388ساعت 18:53  توسط ننه سرما  | 

حمایت از عادل فردوسی پور

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم بهمن 1387ساعت 14:21  توسط ننه سرما  | 

خودکشی


من اجازه دادم که غول تنهایی بیاید و تمام لحظه هایم را بگیرد خود احمقم اجازه دادم !گذاشتم دور و برم پر شود از ادم های اشتباهی با حرف های صد من یه غاز که روحم را جراحت می دادند و من دم نمی زدم از ان زخم هایی که مثل خوره می مانند خودم احمقم گذاشتم کار به اینجا بکشد! همه چیز را ترک کردم همه بهانه های قشنگ زندگی را : بیدار ماندن تا نیمه شب به طمع خواندن چند سطر بیشتر کتاب ، عادت قورت دادن مجله و روزنامه در جیک ثانیه ، فیلم های خوب و انتخاب شده دیدن حرف های خوب زدن همه را خودم کنار گذاشتم من دست به یک خودکشی جانکاه و تدریجی و دهشتناک زدم؛ خود احمقم !!!
الان با یک شوک شدید بازگشته ام .
پ . ن: گاهی چند سطر جان دار بهانه خوبی است برای بازگشتن به زندگی !

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام دی 1387ساعت 18:36  توسط ننه سرما  | 

تمام عشق های من (مردهای دور زندگیم)

این نوشته تقدیم می شود به اقایان دکتر میثم فرهادی و جناب فریدون عمو زاده خلیلی

جواب دادن به این سوال که چند نفر می تونن بیان توی زندگی ادم و بعد از رفتنشون یا حتی توی بودنشون رد پاشون توی زندگی ادم جا بمونه یه جاهایی از زندگی ادم بوشونو بگیره و حس کنه شکل اون شده و بتونه اونا رو بذاره جلوی خودش و با اونا به خودش روحیه بده کار راحتی نیست!!! برای همه کم پیش می اد کم پیش می اد که سر و کله یه ادم امضادار که حداقل تکلیفش با خودش روشنه توی زندگی هامون پیدا شه خیلی هامونم که تا اخر عمر از این نعمت محروم می مونیم اما خب بد ندیدم دو تا از این ادم های رو که اومدن و یه گوشه ای از زندگی منو طرحی نو در انداختن معرفی کنم .

  1. پنج شیش سال پیش سالای کنکور وسط دلواپسی ها و نگرانی هایی که هنوزم رد پاشون توی جسم و روحم جا مونده یه کتاب تست شیمی خریدم که با هرچی کتاب درسی دیگه که تا اون موقع تو زندگیم خونده بودم فرق داشت اینا از مقدمه اش فهمیدم راستش اون سالا هنوز با قانون اینکه" هر کسی رد پاشو تو زندگی ادم جا میذاره" اشنا  نبودم تا گذشت و دو سال پیش برای خرید لیست کتابهای کنکور داداش کوجیکه راهی نمایشگاه کتاب شدم و همونجا فهمیدم که اون انتشارات فعالیتش به تعلیق در اومده اگه تو این سالا کنکوری بوده باشید حتما تا حالا فهمیدید که دارم راجع به موسسه اندیشه سازان حرف می زنم موسسه ای که علاوه بر سود اوری به چیزهای دیگه ای هم می اندیشید و عملکردش گواه این ادعا بود تا جایی که برای نوشتن کتاب فیزیک هزینه مکاتبه با امریکا را به جون خرید تا بلکه بهترین رو ارائه کنه موسسه ای که اندیشیدن براش مهمتر بود و بهای باروری اندیشه ها رو هم به نوعی پرداخت موسسه ای که برای شخصیت ادم ها ارزش قائل بود حال بچه ها رو توی روز اعلام نتایج می فهمید و خلاصه در یک کلام به من بصیرت داد. تا اون جا که همین چند وقت پیش که بریده بودم و دلزده ومایوس خوندن اتفاقی مقدمه های دکترفرهاد میثمی بلندم کرد.اونم توی روزایی که مدرک زیر بغل به زمین و اسمون فحش می دادم به این نظام تئوریسین پرور اموزشی
  2. اشنایی دوم بر می گردد به روزهای اول قبولی در دانشگاه من که به معنی واقعی کلمه جارو برقی هر نوشته ای بودم 40چراغ را دست یکی از بچه ها دیدم برای یک شب قرض گرفتمش و بعد مشتری ثابتش شدم اگرچه روزهای اول برایم مجله عجیبی بود از کمیک استریپ های خط خطیش چیزی نمی فهمیدم نمی دانستم صاحب این اسم های عجیب غریب اقای لاغر، اقای قد بلند،غر غر رو، خانوم جادوگر دیگر چه موجوداتی هستند و تمام لذت ان سالها در کشف صاحبان واقعی این اسم ها گذشت در کشف این که شرمین و عرفان دخترند نه پسر ، در کشف اینکه خیلی از نام ها نام های مستعارند و صاحب این نوشته که تو را مدهوش کرده همانی است که جایی دیگر کفرت را در اورده و تمام این پنج سال گذشت و حالا هر جای این زندگی 3*3 که چشم می گردانم رد پایی برجاست از 40 چراغ از فیلم و موزیک و کتاب بگیرید تا نرونهای مغزم که یاد گرفته اند اگرچه به سختی ادم ها را بر حسب ظاهرشان برچسب نزند؛ ادم های زیادی را به مدد 40 چراغ شناخته ام و راه های جدیدی را یافته ام و این همه را مدیون اقای عموزاده خلیلی میدانم مردی که یک گروه بزرگ از انسان هایی بزرگ در تخصص خودشان را گرد هم اورد، اما این روزها این گروه بزرگ به گفته دوستان و به شهادت 2 هفته تاخیر چاپ ترک برداشته خیالی نیست اما؛ رود راه خود را می روددلم نمی خواهد گلایه ای کنم خیلی وقت است که به بودن های حداقلی عادت کرده ایم و به قول خورشید خانوم ادم های بزرگ زندگی در فاصله ی معینی از ادم باید بمانند تا ان وجه شان که ما را تحت تاثیر قرار داده خدشه دار نشود . در نتیجه برای همه اشان چه انها که رفته اند و چه انها که مانده اند تاثیرگذاری روز افزون ارزو می کنم
  3. یک تشکر دیگر ماند شاید برای وقتی دیگر از مجله ای دیگر که روزهای نوجوانیم را پر کرده بود و توقیف شد
+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آذر 1387ساعت 17:47  توسط ننه سرما  |