تبليغاتX
ننه سرما

ننه سرما

ان بالا یکی هست که مرا دوست دارد

يلدا

 

شب بلند يلداتون  به سرخى دانه هاى انار باشه . يلداتون مبارك

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام آذر 1385ساعت 20:28  توسط ننه سرما  | 

دامنت را آتیش نزن یا آتیش را دامن نزن؟

 اپیزود اول: ماهور در این پستش  چیزهایی نوشته که من حتی برای یک لحظه هم به خودم اجازه ندادم صراحت حقیقتش روی سرم آوار شود! راه حل بزرگی است این پاک کردن صورت مسئله . برایم شکنجه آور است باور حرف های ماهور باور حرف هایش یعنی سقوط از من انسانی ام به جایی که نمی دانم کجاست چه کسانی و کی و چگونه برایمان ساختند و کثافت بودنشان را به خوردمان دادند. حالم از هرزه هایی که هر جا ریشه می دوانند به هم می خورد حالم از کثافتی که حریم پاک یک کودک هفت ساله را هم نگه نمی دارد به هم می خورد و بعد ما عین مست های قافله زده هی می گوییم کی دزد به ما زد؟

اپیزود دوم: یک شب سرد پاییزی است با طعم سوزناک زمستان. دارم به خانه بر می گردم و دستایم برای گرمای خانه مور مور می کند پوسترهای انتخاباتی دوباره  تو را میهمان خنده های کذاییشان می کنند و تو بی خیال قدم های تند بر می داری تا زودتر به گرما برسی تراکت ها را به زور می چپانند توی دستت .... و یک دفعه معلوم نمی شود یک پسر بچه هشت ، نه ساله از کجای این دنیا درست جلوی تو فرود می آید با دستهایی که توی آستینش عقب نشینی کرده با لباسی نازک، صورتی گل انداخته و اشک هایی که روی گونه هایش یخ میزند موزهایی را که با کمک ساعد هایش نگه داشته  ( انگشتهایش را توی آستینش جا داده بس که هوا سرد است) جلویت می گیرد و اشک می ریزد . نمی دانم چرا اما تمام بغض دنیا را با اشک های یخ زده این بچه روی سر این کاندیدا ها که توی این سرما با نگاهشان به من و این پسرک و تمام ما ریشخندمی زنند خالی می کنم . هوا بس ناجوانمردانه سرد است! زمستان است برادر!!؟

اپیزود سوم: توی کلاس بحث انتخابات است آقایان خونشان به جوش آمده که رای نمی دهند که اعتراض کنند!! حالم از این اعتراض های تاثیرگذار!!!! به هم می خورد حالم از این بلاهت مسری که به هیچ قشری در این جامعه رحم نمی کند به هم می خورد یکی نیست بگوید تو که الان داری به همه چیز این مملکت اعتراض می کنی چرا روز انتخابات جلوی تلوزیونت لم داده بودی ؟ خودت کجا بودی که حالا مپرسی معلوم نیست کی به فلانی رای داد؟

قصه اش سر راست است برادر من !! تو و من رای ندادیم و آنهایی که رای دادن جزئی از وظیفه اشان بود رای دادند به همین راحتی هم برای خودشان هم برای من وتو و ما امروز ناچار هی باید بگوییم: اه از این مردم عامه سطحی نگر!!! راست می گوییم؟؟؟مگر ما نبودیم که گفتیم حق من هم مال تو، اینها سرو ته یک کرباسند و چه وچه امروز اما.... خب بحثی نیست اما اگر رای ندهیم تاقیام قیامت همین آش است و همین کاسه .

خیلی تلخ است که روز به روز برایم مسلم تر می شود که هر مردمی به شدت مستحق حکومت خود هستند و لاغیر !! وقتی که تو به حداقل های بهتر بودن هم رای نمی دهی وقتی تمام روزنه های کوچکی را که امید بهبود ازشان می رود را خودت گل می گیری من دیگر چه بگویم؟

ببین بهانه نیاور که اگر رای بدهم یعنی رضایت از این وضع !! نه عزیز من این شعار زیادی صداوسیمایی است و بعد جوری هم ازش بوی توطئه می آید .

برعکس تو، من فکر می کنم وقتی رای می دهم یعنی از این شرایط راضی نیستم ودر پی تغییر شرایطم و هنوز انقدر مثل تو مست نکرده ام که بین بد و بدتر به بدتری که دیگران برایم رقم می زنند زهرخند بزنم. و گفتم توطئه برای اینکه بدانی محال ممکن است که حالا حالاها در این مملکت انتخاباتی تحریم عمومی شود آنقدرکه اعتراض رای ندادن تو به چشم آید !! بنابراین قصه رای ندادن تو قصه تلخ و تکراری می شود که آنها که نباید برایمان رای می دهند و ما که باید نه و هی اوضاع بد و بدتر می شود و ما هی اعتراضی می کنیم که موجش تا خانه همسایه بغل دستیمان که بی سواد و عامی می خوانیمش هم نمی رسد و او هم دائما برایمان تصمیاتی می گیرد که تبعاتش حتی اجازه انگشت توی دماغ کردن را هم ازمان  می گیرد می دانم خیلی چیزها باب میل نیست می دانم صافی کاندید شدن چه جوری است ولی تو را خدا همین حداقل ها  را از خودمان نگیریم .

محرومیت ها و محدودیت هایی که دیگران بهمان تحمیل می کنند بس نیست؟ خودمان دیگر به این آتش دامن نزنیم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385ساعت 21:54  توسط ننه سرما  | 

زندگی ؟؟؟ حریم و ....

 فعلا تا يه مدت اينجا و اينجا همزمان اپ تو ديت ميشه تا بعد

با دست های پر یخ زده از سرما، سوار اتوبوس می شوی . روی یکی از صندلی ها ولو می شوی و اسباب هایت را روی دلت می گیری تا به مقصد برسی وسط های راه احساس می کنی روسریت زیادی عقب رفته دست توی دستکشت را روی سرت می گذاری تا از افتادن روسری جلوگیری کنی و بعد تو فرصتی که می خواهی دست هایت را از توی دستکش در بیاوری و روسریت را درست کنی صدای زنی را که توی ریف اخر روبرویت نشسته می شنوی که به بغل دستیش می گوید دختره داره می بینه روسریش داره میفته دستم می زنه ولی درستش نمی کنه صدایش مثل پتک است بعد صدای دیگران که برایت نسخه های دیگر می پیچند :  آره ، اینا کمبود محبت دارند. " کی  من؟ "     اینا عقده ای هستن. "چه عقده ای؟"    برای جلب توجه این کارا رو می کنن. "توجه کی؟ "   می گذارم روسری بیفتد اصلا به جهنم . من چقدر به این روسری و چقدر برای حرف مردم و اعتقادات دیگران زندگی کنم ؟ خودم پس چی ؟ چقدر خودم رو لابه لای خواسته های بلاهت آمیز دیگران دفن کنم . از آدم هایی که توی مکان های عمومی جنجال به پا می کنند و حماقت خودشان را به نمایش می گذارند حالم به هم می خورد سکوت می کنم و به صورت زن زهرخند می زنم البته اگر معنایش رابفهمد ،نگاهش را از من می دزدد و به اراجیفش ادامه می دهد .

پیاده می شوم سوز سرما توی صورتم می خورد سرم کمی درد می کند نسخه ای که برایم پیچیده اند زیادی روی دلم سنگینی می کند . سعی می کنم نفس های عمیق بکشم تا سرما تا عمق وجودم نفوذ کند .

گیج می زنم و حالم از مردم احمقی که برای بیان حماقت هایشان همیشه خود را مستحق می دانند به می خورد . حالم از اینجا، ازاین همه ادعا از مردمی که داعیه فرهنگشان گوشم را جر داده به هم می خورد. از سطح، نگاه ، چیز هایی که این مردم احمق بدون آن نمی توانند زندگی کنند حالم بهم می خورد. قضاوت، تعرض، حریم، شخصیت ، چیزهایی که زیر دست و پای مردم له می شود متنفرم.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم آذر 1385ساعت 10:25  توسط ننه سرما  |