تبليغاتX
ننه سرما

ننه سرما

ان بالا یکی هست که مرا دوست دارد

تمام عشق های من (مردهای دور زندگیم)

این نوشته تقدیم می شود به اقایان دکتر میثم فرهادی و جناب فریدون عمو زاده خلیلی

جواب دادن به این سوال که چند نفر می تونن بیان توی زندگی ادم و بعد از رفتنشون یا حتی توی بودنشون رد پاشون توی زندگی ادم جا بمونه یه جاهایی از زندگی ادم بوشونو بگیره و حس کنه شکل اون شده و بتونه اونا رو بذاره جلوی خودش و با اونا به خودش روحیه بده کار راحتی نیست!!! برای همه کم پیش می اد کم پیش می اد که سر و کله یه ادم امضادار که حداقل تکلیفش با خودش روشنه توی زندگی هامون پیدا شه خیلی هامونم که تا اخر عمر از این نعمت محروم می مونیم اما خب بد ندیدم دو تا از این ادم های رو که اومدن و یه گوشه ای از زندگی منو طرحی نو در انداختن معرفی کنم .

  1. پنج شیش سال پیش سالای کنکور وسط دلواپسی ها و نگرانی هایی که هنوزم رد پاشون توی جسم و روحم جا مونده یه کتاب تست شیمی خریدم که با هرچی کتاب درسی دیگه که تا اون موقع تو زندگیم خونده بودم فرق داشت اینا از مقدمه اش فهمیدم راستش اون سالا هنوز با قانون اینکه" هر کسی رد پاشو تو زندگی ادم جا میذاره" اشنا  نبودم تا گذشت و دو سال پیش برای خرید لیست کتابهای کنکور داداش کوجیکه راهی نمایشگاه کتاب شدم و همونجا فهمیدم که اون انتشارات فعالیتش به تعلیق در اومده اگه تو این سالا کنکوری بوده باشید حتما تا حالا فهمیدید که دارم راجع به موسسه اندیشه سازان حرف می زنم موسسه ای که علاوه بر سود اوری به چیزهای دیگه ای هم می اندیشید و عملکردش گواه این ادعا بود تا جایی که برای نوشتن کتاب فیزیک هزینه مکاتبه با امریکا را به جون خرید تا بلکه بهترین رو ارائه کنه موسسه ای که اندیشیدن براش مهمتر بود و بهای باروری اندیشه ها رو هم به نوعی پرداخت موسسه ای که برای شخصیت ادم ها ارزش قائل بود حال بچه ها رو توی روز اعلام نتایج می فهمید و خلاصه در یک کلام به من بصیرت داد. تا اون جا که همین چند وقت پیش که بریده بودم و دلزده ومایوس خوندن اتفاقی مقدمه های دکترفرهاد میثمی بلندم کرد.اونم توی روزایی که مدرک زیر بغل به زمین و اسمون فحش می دادم به این نظام تئوریسین پرور اموزشی
  2. اشنایی دوم بر می گردد به روزهای اول قبولی در دانشگاه من که به معنی واقعی کلمه جارو برقی هر نوشته ای بودم 40چراغ را دست یکی از بچه ها دیدم برای یک شب قرض گرفتمش و بعد مشتری ثابتش شدم اگرچه روزهای اول برایم مجله عجیبی بود از کمیک استریپ های خط خطیش چیزی نمی فهمیدم نمی دانستم صاحب این اسم های عجیب غریب اقای لاغر، اقای قد بلند،غر غر رو، خانوم جادوگر دیگر چه موجوداتی هستند و تمام لذت ان سالها در کشف صاحبان واقعی این اسم ها گذشت در کشف این که شرمین و عرفان دخترند نه پسر ، در کشف اینکه خیلی از نام ها نام های مستعارند و صاحب این نوشته که تو را مدهوش کرده همانی است که جایی دیگر کفرت را در اورده و تمام این پنج سال گذشت و حالا هر جای این زندگی 3*3 که چشم می گردانم رد پایی برجاست از 40 چراغ از فیلم و موزیک و کتاب بگیرید تا نرونهای مغزم که یاد گرفته اند اگرچه به سختی ادم ها را بر حسب ظاهرشان برچسب نزند؛ ادم های زیادی را به مدد 40 چراغ شناخته ام و راه های جدیدی را یافته ام و این همه را مدیون اقای عموزاده خلیلی میدانم مردی که یک گروه بزرگ از انسان هایی بزرگ در تخصص خودشان را گرد هم اورد، اما این روزها این گروه بزرگ به گفته دوستان و به شهادت 2 هفته تاخیر چاپ ترک برداشته خیالی نیست اما؛ رود راه خود را می روددلم نمی خواهد گلایه ای کنم خیلی وقت است که به بودن های حداقلی عادت کرده ایم و به قول خورشید خانوم ادم های بزرگ زندگی در فاصله ی معینی از ادم باید بمانند تا ان وجه شان که ما را تحت تاثیر قرار داده خدشه دار نشود . در نتیجه برای همه اشان چه انها که رفته اند و چه انها که مانده اند تاثیرگذاری روز افزون ارزو می کنم
  3. یک تشکر دیگر ماند شاید برای وقتی دیگر از مجله ای دیگر که روزهای نوجوانیم را پر کرده بود و توقیف شد
+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آذر 1387ساعت 17:47  توسط ننه سرما  |